
انگار یه مهمونی بود که توش همه دعوت بودیمهمه که میگم منظورم همه ادماییه که من میشناسم، آدمایی که تو میشناسی دیگه خیلی وقته با دنیای من فرق میکنه، اونجا همش حواسم بهت بود ، سعی میکردم نزدیکت بشینم، سعی میکردم تو حرفا باهات شریک شم ، حرف کافه شد ، یهو گفتی کافه الهیه و کافه ..... جاهاییه که آدم میتونه بره توش کلی بچرخه، اسم کافه دوم الان یادم نمیاد، اما پرسیدم، تو الهیه یه شهر کتاب قشنگم هست ، گفتی اره همونو میگم کافه م داره، گفتم من همیشه عکساشو میبینم تو اینستا ، قشنگه، پس خوبم هست کیفیتش، گفتی ...
ادامه مطلب