
سره نهاریم، بابا xa0گفت دوستاتان آمدن مغازه یه سر، باران بوده اونام برا استراحت آمدن تو مغازه ، شتر هم داشتن گذاشتن دم در و آمدن تو ، تو بودی و یه دختر دیگه که دوستته و ظاهرا منم میشناسم اینستاگرامی قلب...
ادامه مطلب
xa0اینو میخوای بزار به حساب دوست داشتن یا بزار به حساب خداحافظی یا بزار به هر حسابی که خودت فکر میکنی ... اینارو گفتی و یه شاخه رز بهم دادی و رفتی من هنوز نگه اش داشتم، باورت میشه؟ خیلی گذشته... خیلی ات...
ادامه مطلب
امشب یاد این افتادم که یکی یه روزی مسیج داد و فهمیدم گاهی میاد اینجا این چرخندیات و می خونه... رفیق.... داستان من دیگه واقعا تمام شد.. چطور و چجورش بماند... فک کنم قبل من فقط تو فیلم فارسی های قبل اتقلاب همچین اتفاق های افتاده بود... تو چی ؟؟ تو به کجا رسیدی؟؟؟؟ بگو ببینیم تو چیکار کردی......
ادامه مطلب
يه همچين شبي بود،،، البته تو بهمن نه دي ماه بود،،، شبي كه با خودمرفكر كردم وقتشه صريح باهات رفججحرف بزنم،، تو يادت نمياد،،، اما يه همچين شبي بود،،، xa0...
ادامه مطلب